![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم گاهی بجای ستودن عشق آنرا محکوم کنیم مجازاتش ، حقیقت !! ببیند که به اسم او ، چه ها نمیکنند؟ بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند . گاهی هم صلح را بازداشت کنیم و بفرستیم به میدان جنگ بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم . گاهی از صداقت بازجویی کنیم که تو کجا بودی وقتی که دروغ دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟ بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم و بیاندازیم وسوسه را بر جانش و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش ... بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن بگذاریم که بکشد رنج اختیار . . . گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم بگذاریم تب کند ز لذت بشناسد پشیمانی ! بگذاریم بریزد دلش ز ترس و بلغزد تلو تلو خوران به درهء تفریط . بگذاریم تا بچشد عریانی شرم ... و لمس کند سردی مرگ گاه دعا را ببریم به بخش سرطان بگذاریم ببیند به چشم ، درد و یأس ......... بگذاریم که کلافگی نیشش زند نداند چکار کند؟ بدود هر طرف ز مرهم درد ... و کاش گاهی فقط گاهی کمی با خود صادق باشیم ..... |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:10 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|