![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
هنگام رفتن
در چشمان عشق نگریستن آنچنان مشتاق ماندنت می کند که پای رفتنت سست می شود ورفتن را مرگ می پنداری پس چشمانت را ببند وپا در جاده بگذار وهمیشه به یاد داشته باش گاهی وقت ها برای بودن باید رفت ...... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:25 توسط |
|
|
در آن روز بهاری چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد ، باران صورتم را وباز دوباره شکست تکه ای از شکسته های قلبم درآن گوشه ی بهاری گریه ام ، فریادم ، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند کاش گفته بودم ... کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی که قلبم ستایشت می کرد دریغ از گوشه چشمی که همان ، بت شکنم کرد ! وامروز ... روزی حرف هایم را تکه های قلب صبورم را رد پای اشکهای پنهانی ام را جا گذاشتم در دفتری سپید آنچه را که از تو برای خود یا از خود برای تو می توانستم پیشکشت کنم نمی دانستم برای تو تماشاییست التهاب کشنده ی دوری هر زمان ، بر سینه ی سفیدش می کشیدم طرحی از حرف ها را برایت در آن دفتر ... بارها و بارها و بارها گفته بودی ، از غرورم ، از سکوتم ، خسته ای من روزی شکستم هر دو را گفته بودم ، از سکوتت ، از غرورت خسته ام به خاموشی مغرورانه ات شکستی تو مرا با تو گفتم از همه تنهایی ام ، خستگی ام با تو گفتم تا بدانی با همه ناجیگری ، بی ناجی ام تو اما ، سکوتت خنجری بود بر قلب من و حضورت ، مرهمی بر زخم من ! اما روزی خواستم از تو بی بهانه گذر کنم پیله ات از دیوارهای آهنی سخت تر بود دیگر سرانگشتان نحیفم را یارای ریسیدن ابریشم های آهنی نبود از کاویدن وجودت برای ذره ای محبت خسته بودم ، خسته ء خسته ... ذره محبتی نبود نگاهت عشق را ز یادم می برد آه که در چشمانت کمی مهربانی نبود جنس قلبت سنگ خارا خشم تو چون خشم دریا وای ازاین خشم به دریا هیچ ماهی نیست !!! این همه بهانه را هیچ وقت در گوشت نخواندم می دانستم برای شنید نش شنوا گوشی نبود و این چنین از تو بی بهانه گذر کردم ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:58 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|