![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
این روزها خسته تر از آنم که بخواهم با سر خوشی حرفی از سر دل بزنم . گاهی آنقدر بزرگی که تکه
برگی زرد زیر پاهات خرد می شود ِ بدون حتی قلقلک پاهایت . گاهی آنقدر بزرگی که سایه ات روی خودت می افتد و همه جا تاریک می شود ِ حتی خودت هم نمی توانی خودت را ببینی . اما گاهی آنقدر کوچکی که تکه برگی زرد رویت سایه می اندازد و همه جا تاریک می شود و خودت هم نمی توانی خودت را ببینی . بازی غریبی است ِ خیلی غریب ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 0:17 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|