تبليغاتX
سکوت سرد
سکوت سرد
خیلی سخته از خندیدن فقط صداشو در آری ٬ از تبسم فقط نقاشی شو ٬ از بیخیال بودن فقط نقش شو . خیلی سخته یهو به خودت

بیای و ببینی اونی که داشتی نداشتی ٬ خیلی سخته اون چیزایی که فکر می کردی داری بعدها ببینی فقط تو رویاها مال تو بود .خیلی

سخته  ببینی اما نبیننت ٬  دوست داشته باشی اما دوست نداشته باشن ٬ باورشون کنی اما باورت نکنن ٬ از رو مهر و صفا باهاشون

حرف بزنی اما اون ور بشینن و بهت بخندن  .

خیلی سخته صادق باشی اما جز دروغ چیزی نشنوی  ٬ خیلی سخته رو راست باشی اما یه عمر  واست   فیلم بازی کنن . خیلی سخته

از اعتمادت سوء استفاده کنن   اونم فقط و فقط برای منافع خودشون !  باور کن خیلی سخته  ٬ خیلی سخت . باید خودمونو جای اون

کس بذاریم تا بفهمیم سخته یا نه .    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 2:30  توسط | 
این نیستی به خاک نشسته در بودنت

این تنهایی که در من به یغما می رود

این تمام هر چه من

تمام هر چه تو

در ما تمام نشدن

گویی تمام سکوت های فلج را در من نابود نمی کند ...

چیست این زمزمه های تازه ؟

انگار از آنسوی فرداها به درون جمجمه ام راه یافته

رهگذری در برهوت روزهای آینده

چنان چون پرنده ای که آوازش

در ناگهان اشکهایت اتاقی مشرف به حیاطی همیشه بارانیست ...

یک لحظه از روز می آید

حرف های پنهانش را می زند

حتی اگر خفته باشی پیدایت می کند ...

تکه های پراکنده ام را جمع می کنم

میان دیدن و گفتنم

میان گفتن و سکوت کردنم

میان سکوت و خوابیدنم

میان خواب و فراموشیدنم

میان فراموشی و به ابدیت پیوستنم .

فصلی را بی نام شروع می کنم

بی نام ...

هنوز اما در جستجوی آنم که کدام گمشده تا اینجا مرا آورده است ؟!

می خواهم ٬  می خواهم ها را

تا  بخشکانم تمام باتلاق های  دروغ را

تا آرام کنم من های پوسیده ام را

که نومیدانه شب های دراز بی سحر

زیر آن باران که می بارید اما خیس نمی کرد

بی صدا گریسته است ...

دیگر به هیچ نیاز نیست

نه این لغات هراسان که برای فریاد تمام من

چون مار به درون حنجره ام پیچ می خورد  ٬

نه آن تنازع دیوانه وار بر سر هیچ

گویی درون این تن پوش پر از ما

پر از نیاز

مرگ معنایی نخواهد داشت ...

درها و پنجره ها را گشوده ام

بگذار باران و آفتاب دست در دست هم به درون آیند

رطوبت پنهان روان و تنم را در بر گیرند  !

رنگین کمان  سقوط مرا در عمیق ترین لایه های صعود به  عرش خواهد برد  ...

پنهان چرا ؟

وقتی که ما

برای پرسه در حرف های گیج زوال به انتظار نشسته است

دیگر از چه هراس نکنم ؟!

حادثه ها می آیند

چه زود

زود...

من اینجا را دیده ام

در شعری که یک شب از نبود تو بر چشمانم جاری شد ...

به من نگاه کن

با آن چشمایی که در عکس هست به من نگاه کن

نگاه کن

درست به چشمهایم

که چگونه به انتظار شنیدن  دروغ بودن برخی حکایت ها نشسته اند...

فرصت کم است

سکوت تکه تکه ام می کند

بیزارم از هر چه نا تمام .......

ادامه را

تمام را برایم بگو ...

این حرف های پنهان مانده در گلو

این نقطه های سرگردانی

این احساس مرگ زای تنهایی

این تردید های لعنتی را

بر شاخسار نیستی نمی شود آویخت  ...

نیستیم هنوز

راست ٬ بدان گونه که هستیم ...

تمام ات را در کمه ای بگذار

و در من روانه کن

چرا که من

بسیار

تاریکم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:54  توسط | 
در انجماد لحظه

تنها صدایی که می ماند 

 سکوت خفقان آور دست هایم است

  و دردهای که در انزوای فریاد

   خود را حلق آویز می کنند ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:25  توسط | 
خداوندا !
خداوندا !  قفس به پرنده ای بدل گشته و قلبم لبریز جنون است ٬ چرا که مرگ را مستانه نعره می زند و در پس باد می خندد به هذیان

هایم ... چه خواهم کرد من با هراسم ؟؟؟؟؟؟؟ دیگر نمی رقصد پرتو نوری در لبخندم ... آشیان نمی کند کبوتری بر شاخسارخیالم ...

دستانم دست از جان شسته و وداع کرده اند ٬ جایی که مرگ مردگان را زیستن می آموزد !

خداوندا ! هوا شکنجه می دهد جسمم را  . هیولاهایی خانه کرده اند در ذرات هوا که خونم را می آشامند ٬ مصیبتی است جانکاه .

اکنون این خود خلاء است که در می رسد نه خالی لحظه ها و زمان ها . زمان دم فرو بستن است برای شنیدن ضجه محکومین ٬

برای شمردن یکایک رفتگانم .

خدایا چگونه است که خود کشی نمی کنم در برابر آینه ای و غیب نمی شوم تا ظاهر گردم در دریا ؟؟؟ جایی که کشتی بزرگی چشم

به راه من است با سوسوی چراغ هایش ......

چگونه است که بیرون نمی کشم رگانم را  تا با آنها نردبانی بسازم و بگریزم به آنسوی شب ؟ 

خیلی وقت است که سپیده دمان   ٬   خود را به یاد می آورم ٬ زمانی که دخترکی بیش نبودم و این یعنی همین دیروز ... و این یعنی

قرن ها پیش !

خداوندا !  قفس به پرنده ای بدل گشته  و آرزوهایم را به یغما برده است ......

خداوندا !  قفس به پرنده ای بدل گشته  و من نمی دانم چه خواهم کرد با هراسم  !

خداوندا ! خسته ام حتی خسته از خستگی .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2 نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:32  توسط | 
 
______________ ________________________ _______________________________
#FFFFFF