![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
خیال پرواز
|
|
سنگینی ٬ این بغض را توان تحمل نیست
کابوس پریشان فرداهای نیامده ٬ امانم نمی دهد مرا خیال پرواز است اما بال پریدنم نیست . سنگینی بغض را با اشکی توان روان ساخت و کابوس را در هم توان شکست با رویا ! بالهایم ٬ بالهایم ٬ اما پنجره بسته را خیره مانده است ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:22 توسط |
|
|
آخر خط
|
|
نمی دانم چرا این روزها زیادتر از همیشه به آخر خط فکر می کنم .آخر خطی که نمی دانم چه رنگی است ٬ کجاست و کی می
رسد . گاهی گمان می برم آخر خط باید جایی باشد که عشق از حافظه زندگی پاک شود ٬ باد نام مرا از خاطر ببرد و در زیر آسمان پاییزی تنها صدای نفسهای خشک و سرما زده نیستی بیاید . شاید آخر خط جایی باشد که نسیم رنگ می بازد ٬ بی رنگ می شود تا باران بیاید و بی رنگی را بشوید و ببرد و بعد سنگ از آسمان ببارد و هستی من نیستی شود . شاید هم آخر خط جایی باشد که شب ها کوتاه و روزها کوتاه و تابستان یخزده و زمستان سوخته باشد . آخر خط ... نمی دانم ٬ نمی دانم ٬ نمی دانم . من از کوچه ها سر به هوا گذشته بودم و حالا ساکت به این جا رسیده ام . ساکت ٬ ساکت ٬ ساکت ... دنبال یک حرف ربط می گردم تا گذشته را به آینده پیوند دهم اما نمی شود . سر گردانم ٬ سرگردان سرگردان .در قصه ها آورده اند که اگر از زیر رنگین کمان بگذری خوشبخت خواهی شد . یادت باشد این بار که باران آمد و آسمان صاف شد ٬ مرا صدا کنی . شاید آنجا آخر خط باشد . می خواهم همه را با همهء راست و دروغ هایشان در آن سوی رنگین کمان برای یک بار هم شده به تماشا بنشینم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:30 توسط |
|
|
نقطه پایان
|
|
این روزها دلم تنگ است ...
لحظه ها
گویی دست در دست هم داده اند ٬ تا قلب طپش رمیده مرا با خود به گور ببرند .
ای کاش دلتنگی ها را پایانی بود ...
زمان ٬
پاورچین پاورچین می گذرد
و من
چون شبکوری در تاریکی
تنها صدای قدم هایش را ٬ که برایم به ناله شبگردان گرسنه مانند است ٬ می شنوم
با امید به اینکه
نقطه پایان نزدیک است .
.
.
نقطه پایان نزدیک است ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:37 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|