![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
عشق های دروغکیییییییییییییییییی
|
|
وقتی مرغ ماهی خوار
لب رودخونه واسه ماهی قرمز قصه از عشق میگه ِ عشق ! وقتی گرگ ِ واسه بلعیدن میش بهش میگه دوست دارم ِ وقتی هر ناکس پستی واسه تصاحب هر کی که خواست ِ می تونه با کلاشی ِ بهش بگه عاشقتم ! وقتی که پیرسگ لنگ واسه دندون زدن گوشت تن یه دختر چادر زری ملک مهرش می کنه ِ با کوه پول سحرش می کنه ِ وقتی که بهش میگه دوست دارم !!! ِ وقتی مثل سنت صد سال پیش هنوز مرد و زنی واسه اولین دفعه تو حجله می بینن همو ِ وقتی خان باجی ها واسه کاکل سری شون تو فرنگ عروسو ِ پست پیشتاز می کنن ! ِ دیگه از عاشقی بدم میاد . . . دیگه از شنیدن و گفتن این جمله چندشم می شه . . . ******** "دکتر شاهکار بینش پژوه " ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 1:19 توسط |
|
|
یکی بود و یکی نبود
|
|
یکی بود و یکی نبود ِ
اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ! یکی داشت و یکی نداشت ِ اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم ! یکی خواست و یکی نخواست ِ اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم ! یکی آورد و یکی نیاورد ِ اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم ! یکی برد و یکی باخت ِ اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم ! یکی گفت یکی نگفت ِ اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم ! یکی ماند و یکی نماند ِ اونی که ماند تو بودی و اونی که بدون تو نماند من بودم ! یکی شکست و یکی نشکست ِ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:23 توسط |
|
|
دارای جهانم ...
|
|
من در کلبه حقیرانه خود ِ
در زمین چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ِ من چون تو کسی دارم و تو چون خود کسی نداری . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 0:52 توسط |
|
|
افسوس
|
|
تو اگر می توانستی احساس کنی که چگونه تو را دوست دارم ِ
روح تو را می ستایم ِ و جسمت را نهایت زیبایی می دانم ِ اینگونه نمی گریختی و مرغ عشق را در آشیانش نمی کشتی . افسوس . . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 0:58 توسط |
|
|
دلبستگی
|
|
آدم وقتی می میره آزاد می شه ِ آزاده آزاد . دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم ِ نه از پول نه از . . . دیگه حتی مریض هم
نمی شی که کسی نیا د عیادتت ِ دیگه غصه هم نداری که بری یه گوشه زانوهاتو از تنهایی بغل کنی ِ دیگه عاشق کسی نمی شی که عاشقت نباشه ِ دیگه به کسی راست نمی گی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی ِ دیگه دلتم واسه کسی تنگ نمی شه ِ دیگه غرور هم نداری که وقتی یه عزیزی بهت توهین کرد ناراحت بشی ِ دیگه حتی به اونایی که واقعأ دوسشون داری نمی تونی بگی دوست دارم ! وابستگی . . . دلبستگی . . . حلقه های بی در و پیکری که تو را و مرا غرق می کنند در خود ِ و من بیزارم ! باور کن که بیزارم از این زنجیر های بی منطق ! منطقی که در این زمانه غریب شاید حق برد با او باشد ! می گریزم از احساسم راهی جز این نیست . می گریزم از احساسم چون تو از من چنین خواستی . می گریزم از خودم . . . می گریزم از خودم . می گریزم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:12 توسط |
|
|
چه قدر سخته
|
|
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده ِ زل بزنی و به
جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوستش داری . . . چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده . . . چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی . . . چه قدر سخته وقتی پشتت باشه ِ دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری . . . چه قدر سخته که . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 0:26 توسط |
|
|
طعمه
|
|
در پایان روزهای برفی
پذیرفتم زیر چترت باشم . و عشق ِ فضا گرفت خفیف بود مرا لرزشی سر اندر پا ِ از آن نگاه نخست . ولی هزاران پس لرزه لحظه لحظه رسید ِ که شهر جان و تنم را ِ به آب و آتش برد ! امید بود که قرنی دگر به شور و نشاط به راه زندگی جاودانه ره سپرم ِ ولی دریغ ! دریغ ! دریغ ! به نا گاه عقاب تیز تک عشق ِ طعمه ساخت مرا ِ طعمه !!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 0:29 توسط |
|
|
عشق من
|
|
مدتی طولانی می گذرد که با دل سودا زده در جنگ و جدالم . گاهی در لذتی بی انتها غرق می شوم و یک زمان مغروقی بیچاره در
میان دریا هستم و گاهی ممکن می شود که پوزه وحشی روزگار را به خاک بمالم و گاهی در طوفان حوادث چون برگی کوچک و نهالم . رنجی که از عشق سرچشمه می گیرد در این مبارزه طاقت فرسا توان مرا بیشتر می کند و نوری که از محبت عاید می گردد ِ قدرت تمنای دل را افزون می نماید . ای غریبه آشنایم ! بیا و همدم تنهایی من باش . اندکی کنارم بنشین تا راز نهانم را با تو بگویم و حدیث خستگی های جانم را در میان گذارم . بیا تا بگویم تیر دلدوز عشق در قلبم چه ها کرده و چه آفتی در زندگیم بپا نمود . بیا و دستم را بگیر و از این چاه عمیق و تاریک نجاتم ده . وجودم به تو محتاج است و تار و پودم ترا می طلبد . بیا و دست گرم و پر نوازشت را بر دستانم بگذار تا پرش روحم را در سراب های خیال انگیز آرزو ببینی و جهش قلبم را در صحرای سوزنده عشق مشاهده کنی . بیا و در چشم امواج خروشان ِ تمنا را ببین و پروانه های مرغ جانم را در افق های دور پشت ابرهای سیاه بنگر . بیا که دور از تو بجای شراب شکرین وصال ِ خون در پیاله می خورم و در عوض آواز زیبا وموزون عشق با نایی محزون نوای مرگ می خوانم . هر گاه که پرواز دو پرنده را بر فراز گلها با چشمی گریان می بینم در هوس همبازی تو دلم بریان می شود . بیا و مونس من باش تا چون یونس برایت جانبازی کنم وهمچون لیلی فدایت شوم . بیشتر از هر روزهایم دوستت دارم . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:38 توسط |
|
|
این تو هستی ؟
|
|
در ابهام بیگانگی آشنایی داشتیم و در آشنایان بدنبال هم می گشتیم . آنجا کجا بود که هر چه داشت نور و نعمت و فر و فروز داشت .
کجا بود که هر چه بود ِ لطف و لذت و صفا بود ؟ آنجا کجا بود که اگر روز بود ِ بی منت خورشید روشن بودیم و اگر شب بود بی نیاز مهتاب روشنای داشتیم . در آنجا بهار ما خزان نداشت و بهشت ما همسایه دوزخ نبود . در آنجا بخاطر غم شادی داشتیم . در آنجا بروی ماتم تبسم می کردیم . آیا به یاد داری که من و تو در آنجا با هم آشتی و آشنایی داشتیم ؟ تو همدم من بودی و من همراز تو بودم . اسم تو انیس من و اسم من مونس تو بود . آیا به یاد داری چه روزگاری بود؟ آنجا محفل انس و اشتیاق و محبت بود . و ما پروانه صفت در پیرامون شمع وحدت پرپر می زدیم . آیا به یاد داری که من مشتاق تو بودم و تو محبوب من ؟ به یاد داری که سند اشتیاق و محبت ما با گمان جاودانی امضا شده بود ؟ که من برای همیشه مشتاق تو باشم و تو برای همیشه محبوب من باشی ؟ من مست وصال تو بودم و تو در جمال جمیل خود محو و مبهوت مانده بودی . افسانه زندگانی مرا افسون وجود تو آغاز کرده بود ِ اگر تو نبودی . . . اما دل من همیشه به هوای تو پر می زند و روح من همه جا به جستجوی تو بال می گشاید تا تو را ببیند و قرار بگیرد . مگر تو نبودی که رشته مهر بگردنم افکندی ؟ مگر من اسیر و دستگیر تو نیستم ؟ پس این ناز کشنده چیست که امروز به جان من میریزی ؟ آیا باز ناز خواهی کرد ؟ باز هم از دهان شیرین تو عتاب تلخ خواهم چشید ؟ آیا مرا خواهی کشت ؟ تو حق داری ای عزیز من که باز هم ناز کنی و حق من است . . . حق من است که در آرزوی تو ای آرزوی من عمر عزیزم را به سر رسانم . مگر نیست که امروز رخش آرزو بزیر لگام توست . ولی آن مرغ بی آشیان که اینجا و آنجا بی آشیان می گشت دل من هست . ببین ای عزیز من در دلم در این ماتم سرا چه ماتم ها بر پاست ؟ ببین من گدای بیچاره و بینوای دنیا در چه جهنمی بسر می برم ؟ ای آشنای من چه شد که در زمین سر بیگانگی گرفتی ؟ چرا خاطرات آشنایی را از یاد بردی ؟ چرا میان من و تو کوچه ها و خیابان ها و شاید کوهها و صحراها فاصله انداختند ؟ چرا تو دیگر نمی توانی مرا بشناسی ؟ من دیگر شتری هستم که به بیابانی بی آب و علف افتاده ام و فقط از کوهان خود تغذیه می کنم ونوامیدم که سر گرمی من در زندگانی ِ گذشته های من است . سه سال پیش در همچین روزی نگاهمان زبان در آورد . نگاه من می گفت که این تویی که گمشده عزیز منی و این منم که . . . هدف ما از این تقاضا و تمناها همدیگر بودیم . دل ها چقدر زود و بی مقدمه فریفته می شوند و چه زود بعضی دل ها از بعضی دیگر مت. . . . . .کاش هیچ وقت حرف هایمان را ِ قول هایمان را فراموش نکنیم . کاش فقط یکبار با خود صادق باشیم . سومین سالگردمان مبارک . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 2:11 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|