![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
گوش کن !
|
|
گوش کن ِ جاده صدا می زند از دور قدم های ترا ِ
چشم تو زینت تاریکی نیست ! پلک را بتکان ِ کفش به پا کن ِ و بیا . و بیا تا جایی ِ که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد . و زمان روی کلوخی بنشیند با تو ِ و مزامیر شب اندام ترا ِ مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند . پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 0:58 توسط |
|
|
باز کن پنجره را
|
|
باز کن پنجره را ِ که نسیم ِ
روز میلاد اقاقی ها را ِ جشن می گیرد . و بهار روی هر شاخه ِ کنار هر برگ شمع روشن کرده است . هیچ یادت هست ؟ که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟ برگها پژمردند ؟ و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ ِ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد . خاک جان یافته است ِ تو چرا سنگ شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن !! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:22 توسط |
|
|
من و تو
|
|
دو سال پیش . . .
شب غریبی بود ِ هر دو تنها ِ ساکت و مغموم . خنده ام به نا گاه تلنگری شد برای شکستن سکوتمان ! تو از تنهایی و بی کسی گفتی ِ من از . . . از دوست داشتن ها و از مرگ گفتی . . . ما تنها کسی بودیم که بی محبتی هایمان همدیگر را مهربانتر صبورتر از پیش می کرد . تنها کسی بودی و هستی که دلم بهانه ات را می گیرد. کاش می دانستی شنیدن صدایت ِ قلبم را به اندازه تمام ستاره های آسمان شادمان می کند . کاش می دانستی دیدن رویت مرا از دیدن ماه بی نیاز می کند . کاش می دانستی روزی که غرور هر دویمان شکست چه اشک ها ریختم . کاش می دانستی . . . می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم ِ اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید ! به خود بگو من کیستم که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم . . . کاش بار دیگر زمزمه می کردیم نام همدیگر را ِ چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم . هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام . هنوز سردی آن صحنه وداع را فراموش نکرده ام . اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم . . . هنوز هم صدایت را بخاطر دارم . . . ای آشنایم ِ دلم برایت خیلی تنگ شده . . . دلم برایت تنگ شدههههههههههههههههههههههههههه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:27 توسط |
|
|
ویرانه درون من !
|
|
قلبم در کالبدم نمی گنجد ِ
کالبدم در اتاق ِ اتاقم در خانه نمی گنجد ! خانه ام در دنیایم و دنیایم در عالم نمی گنجد ! می دانم که روزی منفجر خواهم شد ! می دانم ! از فرط غریبگی حرف نمی زنم و گرنه ِ سکوت سرد من در آسمان ها نمی گنجد ! این اندوه را چگونه می توانم به مردم بفهمانم که ِ قلبم کوچک است برای تنفر . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:17 توسط |
|
|
نامه ای به تو !
|
|
اینجا زمستان وجودم است !
دیگر چه می خواهی بدانی نازنین من ! برف است و باران است سرما میان کوچه پس کوچه های وجودم ِ چون پاسبان ابلهی تا صبح می گردد و ماه در قرص یخین اش در میان آسمان وجودم تنها وحیران است . گنجشک ها و سارها و غازها کوچیده اند و رفته اند از شهر دلم ! حتی کلاغی هم نمی بینی میان راه تنها درختان مانده اند و پیکر عریانشان در باد و کاج ها با شبکلاه پنبه ای شان میان برف ! در میان قلبم هر چند تنهایی تاراج کرده برگ های شادمانی را اما هنوز هم در میان شاخه های مانده از پاییز مرغی که تنها مانده میخواند !!!!!!! و در اجاقی که میان برف دود آلود می سوزد گرمای پنهانی است ودر کنار پنجره روشن چراغی ِ گرچه با تردید چشم انتظار ناخوانده مهمانی است چشم انتظار مهربانیت و . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:51 توسط |
|
|
چطور می گی؟
|
|
تو چطور می گی که من برای تو کم بودم ؟
منی که عاشق ترین ِ عاشق عالم بودم ! تو فقط دیده گریون خواستیییییییییییییی من برات قلب پر از خون بودم آخه تو فقط یه عاشق خواستی اما من ِ گذشته از جون بودم !!!!!!!!!! تو فقط دست نوازش خواستی من سرا پا غرق خواهش بودم ! تو همیشه در پی بهانه ها اما من حدیث سازش بودم آره تو یه دل سپرده خواستی چه کنم که سر سپردت بودم تا که هر کسی عاشقت نشه واسه مردم درس عبرت بودم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:41 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|