![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
مهمانم کن به مهربانیت!
|
|
مهمانم کن به سایه ای کوتاه در درگاه خانه ات ِ ای عزیز !
من هم خواهم رفت ِ تردید مکن ! اینجا بست نخواهم نشست . . . اینجا لنگر نخواهم انداخت ِ حتی اگر ِ بزرگترین بندر دنیا در کنار بزرگترین ِ اقیانوس جهان باشد !!! پس نترس از هجوم حضورم ِ وجودم را تحمیلت نخواهم کرد . من نشکسته ام ِ فقط خسته ام ای نازنین ! من ترک نشاط نکرده ام ِ فقط . . . . چه خاصیت که روی غم پرهایی رنگین بکشم تا نشاطی بزک کرده به دیگران تحویل دهم؟ چه خاصیت که ترس را انکار کنیم ِ تا شهامتی کاذب و ریا کارانه به دیگران نشان بدهیم؟؟؟؟ نشاط ِ نداشتن غم نیست غم داشتن و با قدرتی غریب غم را پس زدن و مهار کردن است ! شجاعت ِ نترسیدن نیست ترسیدن است و بر ترس خویش آگاهانه غلبه کردن ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 0:45 توسط |
|
|
شبهای دشت من !
|
|
ای بیکرانگی !
من آن گیاهم که به امید زیستن در جان خاک ریشه به هر سو کشانده ام ! یک گل به دست من نشکفته است و خارها ِ هر سو به دیده بانی یک گل نشانده ام . آری منم که در عطش آب سوختم ِ اما وین دشت ِ پر ز غلغل پنهان چشمه هاستتتتتتتتتتت چشم انتظار ابرم و باران ولی دریغ! ابری اگر به من گذرد اسب باد پاست ! آخر دلم ز آبی این آسمان گرفت ابر سیاه و گوهر باران او کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟ سستی گرفت ریشه و جز رشته ای نماند آن گرد باد عاصی و طغیان او کجاست ؟ این رشته گر نبود به پایم گره زده یک روز چون کبوترکی می گریختم دلبستگی نبود به خاکم اگر ِ شبی دامان چو باد بر تن خود می گسیختممممممم ای پیشتر گریخته از دیدگاه من ِ ای راه بیدرنگ ِ ای دورتر دویده ز مرز نگاه من ِ ای باد بی لگام ِ حرفی است با تو یک حرف ِ یک پیام . . . شب های دشت از همه پیوند ها رهاست شب های دشت خلوت خاموش بادهاست . . . . . . . . . . . . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:38 توسط |
|
|
پاسخ
|
|
هیچ می دانی چرا ِ چون موج ِ
در گریز از خویشتن ِ پیوسته می کاهم ؟ زان که بر این پرده تاریک ِ این خاموشی نزدیک ِ آنچه می خواهم ِ نمی بینم ِ و آنچه می بینم ِ نمی خواهم . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 0:18 توسط |
|
|
و سالی دگر !!!
|
|
امروز هم مثل سالیان پیش در خلوت تنهایی خویش کز کرده ام و در آغوش خواسته هایم فرو رفته ام و در خود به نا ممکن های
ممکن شده خویش می اندیشم . بر خود نهیب می زنم ِ در خود تکرار می کنم ِ عقده های دیرینم را .از خود می رنجم ِ دلم می گیرد و آرام می گریم . فاصله ِ گریه را به همراه می آورد و اشک مهمان ناخوانده ای می گردد ِ که گویی عزم رفتن ندارد ! چه سخت است در خود شکستن ِ هنگامی که جویباری ! چه دشوار است در خود سوختن ِ آن زمان که دریایی و چه بی شکیب است تحمل ِ آنگاه که آسمان آبی صبری ! می خشکی ِ می سوزی و در عاقبت هیچ به پاداشت نمی بخشند ِ جز بی اعتنایی ! جز ناباوری ویا شاید نا امیدی محض که باید تمرینش کنی و بارها و بارها در خود مرور کنی آن واژه سیاه را ! مجبوری دل این خانه آرامش را کلبه زاغان شوم سرنوشت سازی . خانه را جاروب کنی و به جایش غبار بر چهره دل بنشانی و آن وقت است که از تو چیزی بر جای نمی ماند ِ جز نقطه ای تاریک ! آن وقت دیگر تباه شده ای و روحت خاموش گشته و نا گهان به خود می آیی و می فهمی که هیچ نداری . دل پر امیدت ِ عشقت و خلوص عاطفه ات همه را از کف می دهی و در یک آن مالک غمی بزرگ می گردی ! غمی آشنا با دست آشنایی دور و بر دلت سنگینی می کند ِ ویرانش می سازد و آن زمان دیگر تو وجود نداری ِ و حسرت ِ افسوس ِ آه و یا شاید اشک بدرقه راهت خواهد شد !!! امروز من بعد از تجربه بیست و چند ساله این محیط گذران ِ شاید به سقف آسمان و بزرگی این دنیا عادت کرده باشم ِ اما هنوز . . . اما هنوز سرما را حس می کنم ! این سرما سخت سوزان است و آن را با هیچ آتشی گرم نتوان کرد ! سرمای بیگانگی ست ِ نه سردی هوا !!!!!! این دنیای بی انتها با آدمیان متفاوتش هنوز هم برایم ناشناخته است و سؤال های بیشماری و بسیاری از آدمیانش برایم گذارده . . . . . . . من آنچه را که می بینم نمی خواهم و آنچه را که می خواهم نمی بینم ! می گویند آنچه را که می بینی و نمی خواهی ِ امتحان الهی ست . می گویند آنچه را که نمی بینی و می خواهی ِ در ندیدنش حکمتی ست ! پس زمان پایان این امتحان ها و حکمت ها را که می داند ؟؟؟؟؟؟؟ کاش یک بار ِ فقط یک بار دیدارش میسر بودو فشار بار ندانستن ها کمتر . اکنون من بعد بیست و چند سال نمی خواهم بگویم . . . . . . . نمی خواهم مثل ققنوس محکوم به . . . . . . باشم و آتش و عشق و خاکستر . . . . . . . . . شاید سالین دیگر چیز دیگری باشد ِ شاید !!!!!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 0:32 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|