![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
عاشقانه
|
|
چه زیستنی است در هوای یک بدبختی ! و معصومیت انگشت ها ِ و مردن قلب ها در هوای زندانی و حلقه های بلورین اشک که چشم های اسیر را بسوی مرگ می برند ! و خاک کردن قلب های سرخ در صحرای سینه ورم کرده و عبوس !!!!!! چه زیستنی است وقتی که من ِ از صدای خویش فریب می خورم ! و به جای فریا د ِ حنجره ام به دروغ آه می کشد ! و دهان بی گناهم را در تف این درد می سوزاند . وقتی که پنجره ای را می گشا ییم و باغچه های تشنه مان را با آب شور آبیاری می کنیم ِ چه زیستنی است این . . . آه . . . هوای منجمد و خسته هوای نفرت و درد حیات های کوچک و تنها را به مرگی . . . آرام مجبور کرده است . وقتی که در شهر قلبی با صدای کوچک می ترکد ِ و می میرد . هیچ دستی آن انجما د حسرت را ِ خاک نمی کند ! و هیچ چشمی ِ نمی رود که ببیند چگونه ممکن است قلبی از وحشت و تنها یی فقط با صدای با د بمیرد !؟؟؟ صدای مرگ صدای ضجه آدمکان معصوم ِ صدای شیون گلهای مرده و مأ یوس ِ خش خش درد آور نفرت ها ِ به دیوار مهربانی مرا که محبوسم به نا له ای ابدی درون اندامم مجبور به زیستن ساخته است !!!!!!!!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 1:7 توسط |
|
|
سکوت محض
|
|
از خواسته های درونی و جانکا ه انسان با د شعری می خواند از رویاهای انسان آسمان پر ستاره سکوت می کند و هر دانه برف مانند اشکی نریخته است سکوت محض که ما آن را به ندرت برای خود فراهم می سازیم آکنده است از کلمات بیان نشده اشارات نشان داده نشده اظهار عشق های فرو نشا نده شده زخم های پنهان شده شاید سکوت آزردگی مان را بر ملا می سازد !!!!!!!! و در این سکوت محض واقعیت ما پنهان شده واقعیت تو و من ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 1:38 توسط |
|
|
آرزوی محال
|
|
آرزوی محالیست می دانم اما بگذار آن باشم که با توتا آخرین لحظه زندگی خواهم ماند . بگذار آن باشم که با صداقت با توبا تو درد و دل می کند و با یکدلی و یکرنگی زندگی می کند . بگذار آن باشم که دیوانه وار در شهر نام تو را فریاد می زند و آن باشم که برای عشقت جان خواهد داد . بگذار اینک که من از تمام وجودم تو را دوست می دارم شکسته و خورد و سرد از این دوست داشتن نشوم . بگذار همانی باشم که در شادی هایت می خندد و در غم هایت با تو شریک است . بگذار همانی باشم که به داشتن چنین عشقی مانند تو افتخار می کند . . . بگذار کسی باشم که وقتی کلمه دوستت دارم را بر زبان ما آورد اشک از چشمانش سرازیر می شود . بگذار همانی باشم که تو می خواهی همانی که تو آرزوی آن داری . . . بگذار کسی باشم که با احساس سخن نگوید از ته دل دردش را بگوید و از تمام وجود عاشق و دل شیفته تو باشد . . . بگذار کسی باشم که زمان تنهایی اش تو همان تنهایی او باشی و زمان خوشبختی اش همان خوشبختی او ! بگذار . . . . . . . . . . . . . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 2:45 توسط |
|
|
ناسازگار
|
|
سر انجام بشر را این زمان اندیشنا کم سخت بیش از پیش . . . که می لرزم به خود از وحشت این یاد! نه می بیند نه می خواند نه می اندیشد این ناسازگار ای داد !!!!!!!! نه آگاهش توانی کرد با زاری نه بیدارش توانم کرد با فریا دددددددددد ! نمی داند بر این جمعیت انبوه و این پیکار روز افزون که ره گم می کند در خون از این پس ماتم عشق می کند بیداد ! نمی داند زمینی را که با خون آبیاری می کند گندم نخواهد داد !!!!!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 20:2 توسط |
|
|
سکوت سرد
|
|
خسته ام و ای کاش این کلمه می توانست تمام احساسم را ازمیان روز هایی که می آیند و نمی پا یند آغاز نشده می میرند کاهلانه سپری می شوند باز گوید . . . ای کاش می توانست مرا از اندیشیدن به بغض عفونت کرده ای که گویی برای شکستن نیازمند فریادی ویرانگر است خلاص کند . . . سردم است و ای کاش این کلمه می توانست تمام نیاز مرا به گرمایی که از وجود تو سر چشمه می گیرد و من آن را دیوانه وار پیرامون خویش جست وجو می کنم به روشنی باز نماید . . . سر گردانم و می دانم که این کلمه به تنهایی قادر به باز نمایی تمام شکستگی ام در انزوای مبهم فصلی که بی گمان از روزهای بسیار دور آغاز شده ومرا در خود و با خود به گودنای زمانی دور و دراز می برد و باز می آورد نسیت . . . دلتنگم و تنها تویی که می دانی دلتنگی تنها کلمه ای است که می تواند به تنهایی سکوت مرگبار لحظه هایم را به دوش کشد آن را به تو منتقل کند و مرا از باز گفتن بیشتر تیرگی هایم بی نیاز . . . مرا از خرد شدن میان این سرمای گزنده رها کن به سر گردانیم خاتمه بده و گرمای ما بودن را اگر می توانی ! از من دریغ نکن . . . |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 23:12 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|