![]() |
سکوت سرد |
![]() |
|
خدایا کفر نمی گویم
گویم ِ پریشانم ِ چه می خواهی تو از جانم ؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟! خداوندا ! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟! خداوندا ! اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت ِ از این بودن ِ از این بدعت . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ِ چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 7:34 توسط |
|
|
دعا کردم به بهترین خدا
و بخشوده نشدم گریه کردم در گرمترین آغوش و آرام نیافتم عاشق شدم به انسان خدا و خواب نرفتم فرار کردم به امن ترین زمین و خانه ام را نیافتم ... حالا هم کینه ای نمی ورزم تنها ِ چشم هایم را می بندم ... برای دروغ هایی که شنیدم و باور کردم ِ متاسف نیستم متاسفم برای دروغ هایی که پس از این باور خواهم کرد ! ترجیح می دهم به گونه ای زندگی کنم که فکر کنم خدا وجود دارد و زمانی که مردم ِ بفهمم وجود ندارد . تا اینکه به گونه ای زندگی کنم که فکر کنم خدایی وجود ندارد و زمانی که مردم بفهمم خدا وجود دارد . |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:45 توسط |
|
|
هنگام رفتن
در چشمان عشق نگریستن آنچنان مشتاق ماندنت می کند که پای رفتنت سست می شود ورفتن را مرگ می پنداری پس چشمانت را ببند وپا در جاده بگذار وهمیشه به یاد داشته باش گاهی وقت ها برای بودن باید رفت ...... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:25 توسط |
|
|
در آن روز بهاری چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد ، باران صورتم را وباز دوباره شکست تکه ای از شکسته های قلبم درآن گوشه ی بهاری گریه ام ، فریادم ، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند کاش گفته بودم ... کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی که قلبم ستایشت می کرد دریغ از گوشه چشمی که همان ، بت شکنم کرد ! وامروز ... روزی حرف هایم را تکه های قلب صبورم را رد پای اشکهای پنهانی ام را جا گذاشتم در دفتری سپید آنچه را که از تو برای خود یا از خود برای تو می توانستم پیشکشت کنم نمی دانستم برای تو تماشاییست التهاب کشنده ی دوری هر زمان ، بر سینه ی سفیدش می کشیدم طرحی از حرف ها را برایت در آن دفتر ... بارها و بارها و بارها گفته بودی ، از غرورم ، از سکوتم ، خسته ای من روزی شکستم هر دو را گفته بودم ، از سکوتت ، از غرورت خسته ام به خاموشی مغرورانه ات شکستی تو مرا با تو گفتم از همه تنهایی ام ، خستگی ام با تو گفتم تا بدانی با همه ناجیگری ، بی ناجی ام تو اما ، سکوتت خنجری بود بر قلب من و حضورت ، مرهمی بر زخم من ! اما روزی خواستم از تو بی بهانه گذر کنم پیله ات از دیوارهای آهنی سخت تر بود دیگر سرانگشتان نحیفم را یارای ریسیدن ابریشم های آهنی نبود از کاویدن وجودت برای ذره ای محبت خسته بودم ، خسته ء خسته ... ذره محبتی نبود نگاهت عشق را ز یادم می برد آه که در چشمانت کمی مهربانی نبود جنس قلبت سنگ خارا خشم تو چون خشم دریا وای ازاین خشم به دریا هیچ ماهی نیست !!! این همه بهانه را هیچ وقت در گوشت نخواندم می دانستم برای شنید نش شنوا گوشی نبود و این چنین از تو بی بهانه گذر کردم ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:58 توسط |
|
|
چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم گاهی بجای ستودن عشق آنرا محکوم کنیم مجازاتش ، حقیقت !! ببیند که به اسم او ، چه ها نمیکنند؟ بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند . گاهی هم صلح را بازداشت کنیم و بفرستیم به میدان جنگ بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم . گاهی از صداقت بازجویی کنیم که تو کجا بودی وقتی که دروغ دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟ بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم و بیاندازیم وسوسه را بر جانش و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش ... بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن بگذاریم که بکشد رنج اختیار . . . گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم بگذاریم تب کند ز لذت بشناسد پشیمانی ! بگذاریم بریزد دلش ز ترس و بلغزد تلو تلو خوران به درهء تفریط . بگذاریم تا بچشد عریانی شرم ... و لمس کند سردی مرگ گاه دعا را ببریم به بخش سرطان بگذاریم ببیند به چشم ، درد و یأس ......... بگذاریم که کلافگی نیشش زند نداند چکار کند؟ بدود هر طرف ز مرهم درد ... و کاش گاهی فقط گاهی کمی با خود صادق باشیم ..... |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:10 توسط |
|
|
مرا به اسم کوچک صدا بزن
تا بدانم برایت وجود دارم . مرا به اسم کوچک صدا بزن ِ اما نه آنگونه که خود می خواهی ... آنگونه که من دوست دارم مرا صدا بزن تا بدانم برایت هستم . مرا به اسم کوچک صدا بزن ِ تا برایت بگویم نا گفته ها را .... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:33 توسط |
|
|
خدایا !
به من آرامش بده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ... دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم ... بینش ده تا فرق این دو را درک کنم ... فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم دنیا مطایق میل من عمل کنند ...
همین . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:39 توسط |
|
|
هی !
گوش کنید الفبای آغاز را و به خاطر بسپارید هجای لبخند را . اینجا نسیان بر افکار بوسه زده است... هجرت لحظه ها چگونه ما را به ما برد و بر ما نشاند ما را و مکافات خود بودن را از داری آویخت که گره گره اش را خود از گیسوان یار بافتیم . کمکم کن تا به آغاز برسم در پناه نگاهت . صدای کلاغ هایی را که در رویای مسکوتم خواندند و بانگ خروس بی محلی که رویایم را برید . و بگسستند ریسمان بی نهایت سخن را ... گوش کنید مرثیه زیستن را و بخاطر بسپارید سیل اشک ها را که بر ریشه ی هستی خشکید ؛ اینجا نسیان بر افکار تیغ می زند ... خرامیدن زمان چگونه ما را پوساند از ما و از ما ستاند ما را ، و کلام مبهوت ما را بر گوش ها نجوا کرد و از خاطره ی فریاد های منزوی محو ساخت . هی ! بخاطر بسپارید ما را از ما همانطور که آمدیم و خواهیم رفت : از میلاد به سحر گاهان برای بانگ فوت سر دادن از افق به ظلمت ، برای افق تاریک شدن از صبح به شب ، برای صبح شدن و از من به تو ، برای ما شدن ...... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:30 توسط |
|
|
گل یاسی که ، پر از عطر شبانگاهی بود
در به در در پی عطر گل بادی بود که ، هر لحظه به سویی وبه بوی نسیم خوش نوایی بود . . . اما ِ گل یاس بود در قفس و نسیم اش در هوس دیگر نمانده بود حتی یک نفس این میان کسی نبود برای یاس هم نفس . . . . . . ای دل یاس تو نگو راز یاسم را بر احدی که ، به تنهایی قسم های تو باور کرد ! یاس اگر راز تو و زمزه های غم خویش به تو گفت که ، نشاید . . . تو را باور کرد شهد اگر می چکد از خون یاس امروز چه سود باورش نیست ، دلش را روزی باور باور کرده است می دانم که یاس هم از این دل خود خسته ، رنجور و نهیف است که چرا غم عیاری دلش را به دلش یاور کرد |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:26 توسط |
|
|
قلبم آن تپه تیپا خورده ایست ِ که از تلنگر روزگار صخره ء سنگی شده !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:11 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دیاری می گذر یم که سکوت از آن سرچشمه می گیرد و زمزمه ’ فراق را در دل خسته دلان زنده می کند ...
|
| پیوندها |
|
دریچه خیال دلبستگان چشم انتظار من باش دختر مهتاب جسد آستان جانان فانوس خیس فانوسک خاموش چکامه های دل من و تو ....::::شبگرد تنها::::.... روضه قلب |
|
RSS
|